بر اساس واقعیت ...
اینم داستان یکی از همشهریام که مجرد مونده وهنوز ازدواج نکرده :
یکی از دوستان از این همشهری میپرسه آقا تو چرا تا حالا که اینهمه مایه داریو سنت رفته بالا و
مرد بسیار خوبی هستی زن نگرفتی ؟؟؟!!!!
خلاصه اونم یه آه سوزناک میکشه و میگه راستش وقتی حدودای سن 22_23 سالگی (الان 39
سالشه ) بودم از یه دختر خوشم میومده که بسیار زیبا بود..چن دفعه که تصادفی تو خیابون
مدیدمش ازش بیشتر خوشم میومد جوری که همش بهش فک میکردم چند بار که خاستم تعقیبش
کنمو آدرسشو پیدا کنمو ... یه مشکل واسم پیش میومدو نمیتونستم برم دنبالش ....
تا اینکه یه روز یکی از دوستان قدیمیم بهم زنگ زدو خاست که برم پیشش منم ازش آدرس گرفتمو
رفتم وقتی رفتم متوجه شدم که یکیو گیر آورده و میخواد باهاش سکس بره خلاصه از منم
میخواست که مراقب باشم که کسی مزاحمشون نشه منم هرچی میخواستم حالیش کنم که
شیطون رفته توو جلدشو از خر شیطون بیاد پایین نتونستم خواستم که قبول نکنمو اینکارو واسش
نکنم به اصرارش مجبور شدم واسش کشیک بدم .... (در ضمن من اون دختریو که آورده بود باهاش
سکس بره رو ندیدم) حدود 30 مین طول کشید که کارشونو انجام دادنو همین که دختره خواست
بیاد بیرون ردش کنه بره ... یهو چشمم به اون دختره افتاد انگار یه بشکه یخ رو سرم ریختن
چشممو بستم دوباره وا کردم ولی نه اشباه نمیکردم همون دختری بود که دوسش داشتمو مدتی
بود که منو شیفته خودش کرده بود( قلبم شکست . انگار قلبمو تو سینم در آورده بودنو له می
کردن ) حالام توو این وضعیت میدیدمش !!! میخواستم به دوست قدیمیم باز حرف بزنم ولی وقتی
دخترو دیدم عین میتا رونه ی خونمون شدمو دراتاقو به روی خودم بستم خیلی حالم بد شد
افسردگی گرفتم جوری که 3روز بود که چیزی نخوردمو 1هفته افتادم بیمارستان. هیشکی
نمیدونست دردم چیه..... فقط خودمو خدا میدونستیم با هیشکی حرف نمیزدم ... ولی باز خدارو
شکر میکنم که واقعا خدا منو دوس داشتو اون دخترو همونجوری که بودو نشونم داد خلاصه حدود
1سال که گذشت یه خورده وضع روحیم خوب شدو از اون به بعد قسم خوردم که هیچوقت به
هیچ دختری فک نکنم و این ماجرا باعث شدکه تا الان مجرد بمونم
دوستای گلم به نظرتون این درسته که به خاطر همون یه دختر که ببخشینا ولی ج ن د ه بوده
دیگه زن نگیره ؟!!
سلام بازدیدکنندگان عزیز