آخرین جلسه کلاس ریاضی این ....
آخرین جلسه کلاس ریاضی این ترم بود،
ساعت کلاس ریاضی هم ساعت 8 صبح بود
؛همه بچه ها اومده بودن ولی استادحدود 30 مین تاخیر داشت وقتی هم اومد(استادهم مجردبود وخیلی
هم باحال قربونش برم) گفت بچه ها بیخیال درس، بریم خونه همه بچه ها شاکی شدن هر کی 1چیز
میگفت ،یکی از بچه ها گفت استاد من از ساعت 6صبح اومدم حالا راحت میگین برید خونه !!! استاد
گفت من از ساعت 4 اومدم ولی شمارو ندیدم منم گفتم استاد عجیبه منم ساعت 3 اینجا بودم ولی
شما رو ندیدم !!!؟؟ استاد یه خورده بهم زل زد ؛نفسا توو سینه حبس بود بچه ها همه تعجب کردن که
استاد چرا اینجوری به من زل زده ! یهو استاد بعداز یه خورده زل زدن گفت بچه ها یادم بندازین این خانمو
بعداز کلاس بدم کمیته انضباطی ببینم چرا این وقت شب اینجا بوده !!!یهو کلاس از خنده ترکید منم از
شدت خنده نفسم در نمیومد که یکی از بچه ها گفت استاد جراتشو دارین سیما رو بدین کمیته
انضباطی ؟؟!!استاد پرسید چرا؟؟بچه ها گفتن استاد مگه نمیدونین سیما کمربندمشکی کاراته داره!
؟استاد گفت وای وای وای یادم نبود ولی سیما تو که با خودیا کاری نداری مخصوصا با استادت ؟؟ منم
فقط میخندیدم ..... اصلا نمیتونستم حرف بزنم ... استاد بعداز یه خورده مکث گفت: باشه کوتاه اومدم
نمیبرمت کمیته انضباطی ولی معلومه خیلی شیطونی باید برامون یه لطیفه بگی ! منم گفتم باشه تا
دلت بخواد جوک دارم ....همه چشما به طرف من بودن داشتم آب میشدم آخه بعدش که فکر کردم جوک
مؤدبانه نداشتم ؛ خیلی موقعیت بدی بود هر چی توومغزم سرچ میکردم هر چی جوک افتضاحه میومد
بالا قرمز شدم نمیدونستم چیکار کنم آخرش گفتم استاد منو بدین کمیته انضباطی ولی ازم جوک
نخواین ،استاد گفت چرا ؟؟؟؟!!!خودت گفتی جوک زیاد دارم حالا تا 1 دونه نگی ازت نمیگذرم.......
منم یه خورده که فکر کردم 1دونه جوک یادم افتاد اونم از جوکای (وبلاگ عاشق سفر) جوکه این بود:
دختره پست گذاشته:
دلم برای یک نفر تنگ است. نه میدانم نامش چیست و نه میدانم چه میکند. حتی خبری از
رنگ چشمهایش هم ندارم. لبخندش را هم ندیده ام. فقط میدانم که باید باشد و نیست !!طرف
کامنت میذاره :
خب مستقیم بگو یکی بیاد منو بگیره، من شوهر میخوام.. این اَدا اُصولا چیه دیگه !
همه زدن زیر خنده منم گفتم آخیــــش دیگه خلاص شدم استاد صدامو شنید گفت نه تازه اولشه باید
یکی دیگه بگی منم توو سرچایی که کردم 2 تارو پیداکردم یکیش این بود که گفتم یکیشم اینه که الان
میخوام بگم
......
گفتم استاد تورو خدا اذیت نکن تازه به زور اینم پیدا کردم استاد گفت من این حرفا حالیم نیس اگه نگی
مستمرتو رد نمیکنم منم مجبور شدم اینو بگم
یه شب خونه تنها بودم , یهو صدای خنده از حیاط شنیدم , گفتم برم بیرون ببیم کیه… رفتم تو
حیاط و
چند متری رفتم جلو وایسادم بازم دیدم میخنده , بازم یه خرده رفتم جلو چن دیقه وایسادم ,
بازم صدای
خنده اومد داشتم خودمو خراب میکردم ولی بازم رفتم جلو…
الان فهمیدین حیاطمون بزرگه یا بازم برم جلو؟؟؟!!!!!!!!!!!
خلاصه استاد راضی نشد منم دیدم فایده نداره و الانه که گندش در بیاد ... وسایلمو جمع کردم
گفتم استاد الان دقیقا یادم افتاده که همین ساعت همین دقیقه همین ثانیه یه جایی کار
دارم باید برم
آخرش فرار کردم
.
شماها تا حالا اینجوری بدبخت شدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

سلام بازدیدکنندگان عزیز